خيلي وقته كه اينجا نيومدم! تو يكي دو ماه گذشته اونقدر اتفاقات تازه داره برام مي افته كه خودم هم باورم نميشه. بعد چند ماهي كه تو تهران مشغول استراحت بعد فارغ التحصيلي بودم اوايل آبانماه گذشته كارم براي بجنورد قطعي شد و تو خراسان شمالي مشغول به كار شدم. ناگفته هاي زيادي دارم كه سر فرصت تصميم دارم همينجا بنويسم.
منطقه بجنورد منطقه اي تاريخي و آباد و پر آب و البته باستاني محسوب مي شه كه پتانسيل هاي فراواني براي افراد علاقمند به پيشرفت داره.شهري زيبا با مردمي مهربان و طبيعتي بكر كه منو هر آن ياد وطن آبا واجدادي و دوست داشتني ام، اروميه رويايي مي اندازه، جايي كه از صميم قلبم به اون احساس وابستگي دارم و با يادش يكنوع حس نوستالژيك رو تجربه مي كنم.
آذر بايجان، خاك دلير مردان تاريخ، تاج ايران زمين، ناجي وطن، دلم براي صداي مطبوع وزش نسيم از ميون شاخسارهاي بالا بلند درختهاي تبريزي ات تنگ شده. براي شكوفه زارهاي بهشتي ات كه نويد فصل آفتابي پر بار رو ميدهند. براي خورشيد گرم تابستاني ات كه با گرماش زندگي رو د رگهام به جريان مي اندازه. براي نماي دور باغهاي غوطه ور درخزانت كه بيشتر به پالت صد رنگ يك نقاش ميمونه. براي صداي فشرده شدن سپيدترين برفهايت زير كفشم وقتي در اوج طراوت، هواي پاك يخ زده ات رو به سينه مي گيرم تا بهتر دركت كنم.
براي تمام روزهايي كه در آذربايجان سال خوردم دلتنگم. اما زندگي دوهزار كيلومتر اينورتر برام دوره اي فوق العاده رو داره ترسيم ميكنه. طبيعت اينجا واقعا متفاوته از ساختارهاي زمين شناسي گرفته تاپوشش گياهي و حركات وجريانات هوا!
اما جيزي كه برام مهمه اينه كه زندگيم داره جريان جديدي پيدا مي كنه، من اينجا همه امكانات رو براي پيشرفت دارم.
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 4:43  توسط آیدین احمدی آذر
|
گذشتم
از تو و، پلشتيهايت
در زادروز مرد مقدس،
اينگونه
شايد گمان برده باشي
كه بخشوده هستي
و رستي
از گذشته اندوده از آميغ هايت
اينگونه
نخواهي فهميد
تا به هميشه مانده اي
نابخشوده
و ...
.
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 4:41  توسط آیدین احمدی آذر
|
زندگی بازیهای عجیبی داره، یادمه بعد کنکورسال 78 وقتی خبر قبولیمو تو ارومیه بهم دادن همه خوشحال شدند به جز خودم که قرار بود مثلا تو تهران بمونم!
اما الان هروقت به این قضیه فکر می کنم از اینکه این فرصت پیش اومد که مزه دانشجوی غیر بومی بودن رو بچشم (اونم با این قدر فاصله جغرافیایی و فرهنگی) و ضمن کسب تجربه های فراوان یکی از بهترین دورانهای زندگیمو تجربه کنم، احساس خوشحالی می کنم.
روزای گذشته که کمتر تونستم اینجا سر بزنم، مسافرتی کاری (برای بار اول!) سمت شمال شرق کشور داشتم و از شهرهای بجنورد، شیروان، قوچان و مشهد، هرچند کوتاه، دیدن کردم. مسافرتی که ظاهرا داره برای من یک مسیر تازه و متفاوت ایجاد می کنه.
برای دوره طرح نیروی انسانی که تمام فارغ التحصیلان دوره دکتری باید اونرو بگذرونند، قراره برم بجنورد!
البته اوایل کار میرم یک نقطه مرزی و محروم از توابع بجنورد به اسم "راز"، شهر کوچکی که شاید 15 سال باشه که اصلا شهر شده. مسئولیت پست دامپزشکی اون منطقه بر عهده من خواهد بود. البته با اینکه منطقه محرومی هست اما به علت بارشهای خوب و پتانسیل طبیعی از لحاظ جمعیت دامی از نواحی مهم استان محسوب می شه. شهری که مثل اسمش برای من واقعا یک رازه، یک فرو رفتگی در دل کشور ترکمنستان!
تو این هفته مسافرم و اگه اونجا به اینترنت دسترسی داشتم شاید یک سفرنامه کوتاه، همینجا نوشتم.
فقط اینو بگم اگه سال 78 نرفته بودم ارومیه، الان مطمئنا دل رفتن نداشتم.
از اینکه جریان آروم زندگیم دوباره داره پر سرعت و هیجان، مثله یک رودخانه وحشی میشه، لذت می برم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 4:18  توسط آیدین احمدی آذر
|
پوتین و مهماندارش در مهرآباد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 23:20  توسط آیدین احمدی آذر
|

بعد از آنکه تماشاگران اغلب نوجوان قرمزپوش که با تکیه بر امتیازات بیشتر به برد دلبسته بودند، سرخورده، اما با آرامش از شهرآورد شصت و سوم به خانه بازگشتند، امشب برنامه نود به مجریگری عادل فردوسی پور متاسفانه رفتاری ناشیانه تر، حتی از آن جوانان کم تجربه، به نمایش گذاشت.
اختصاص دادن بیشتر زمان یک رسانه ملی به موضوعی بی اهمیت (همچون صحبت کردن یک مربی با تلفن همراهش در حین انجام بازی) و هدر دادن بی ثمر و شاید فتنه انگیزانه بودجه ای که از بیت المال مردم پرداخت می شود و سعی در تخریب شخصیت مربیانی که هرکدام بخشی از تاریخ افتخارات فوتبال این مرز و بوم هستند، همچنین مطرح کردن سوالاتی که تنها می تواند خوراک تشنجات در دربی های آینده دو تیم پرطرفدار استقلال تهران و پرسپولیس گردد، آنهم تنها برای نیل به خواسته های درونی یک فرد، تنها و تنها می تواند گویای بی مسئولیتی آقای فردوسی پور به عنوان لیدر برنامه نود باشد.
اینبار کسی در درگیریهای بعد از بازی زخمی و یا کسته نشد، شیشه ای فرو نریخت، اتوبوسی اوراق نشد، شهر آرام بود و همه یکصد هزار نفر با آرامش به خانه برگشتند. اما آیا عادل فردوسی پور که از تریبون برنامه نود به راحتی با احساسات خیل عظیم جوانان متعصب یک باشگاه به شکلی غیر منطقی بازی می کند توان آنرا دارد که مسئولیت عوارض اجتماعی سرکشی احساسات همین جوانان (که با رفتار ایشان در برنامه نود دور از ذهن نیست) را در رویارویی های آینده بپذیرد؟
اگر شخصیت قوی و پخته آقای ناصر حجازی به عنوان یک فرد مسئول و مربی بزرگ فوتبال نبود شاید برنامه کاملا از کنترل خارج می شد.
متاسفانه برنامه نود تبدیل به آفتی، نه فقط برای فوتبال این مملکت بلکه برای فرهنگ ورزش ما شده است. چه خوب بود که با ایجاد برنامه ای به موازات برنامه نود (و البته با ایده ها و کادری متفاوت) قدرت انتخاب به مردم هم داده می شد، چیزی که در تمامی کشورهای دارای فوتبالی مشابه فوتبال ما (مثل ترکیه، یونان، مکزیک) به چشم می خورد.
بر اقای ضرغامی به عنوان مسئول ارشد صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران واجب است که از تبدیل شدن صحنه این رسانه ملی به چیزی کمتر از یک روزنامه زرد جلوگیری کند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 3:33  توسط آیدین احمدی آذر
|
این چند روز برای اولین بار مسافر شمال شرق کشورمون بودم. برای همین نتونستم آپ کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 3:40  توسط آیدین احمدی آذر
|
هر چند من یک دامپزشکم ولی در وهله اول یک ایرانی مذکرهستم که غیر از صلح و دوستی، به آب و خاکم نیز علاقمندم. شاید از اونجایی که تمامی دوران کودکی و خردسالی خودمو به مانند نسلهای متولد 56 – 60 با جنگ و مسائل اون بزرگ شدم همیشه واژه جنگ و به نوعی نگاه جنگی! (و نه جنگ طلبانه) بر افکارو قضاوتهام مستولی هست.
این وبلاگ هم که در واقع برون نمایی درون پنهان منه می بایست بخشی، مختص جنگ می داشت، اما فرصت مناسب پیش نمی اومد.
اینروزها احساس می کنم وضعیت منطقه تا حدی بحرانی شده و اما دلایل اون:
1- مدتهاست که در رسانه های غربی برای جنگ با ایران به عناوین مختلف تبلیغ می شه تا اذهان عمومی با این مسئله خو بگیره.
2- پروسه برنامه ریزی مبارزه با تروریسم (به ادعای آمریکا) دو تکه بزرگ از پازل سه قسمتی خودشو در خاور میانه به انجام رسونده (افغانستان – عراق) و نوبت به بزرگ ترین تکه رسیده.
3- بوش و حزب جمهوریخواه فرصت زیادی تا پایان دوره حاکمیت خود نمی بینند و کار نباید نیمه کاره باقی بماند.
4- فشارها از جانب رژیم و لابی صهیونیستی بر گرده آمریکا برای حمله به ایران روز به روز افزایش پیدا می کنه.
5- فرصت کافی برای مطالعه نحوه حمله و روش اون همچنین سلاح های مورد استفاده و کشورهای همکاری کننده منطقه کافی بوده و ظاهرا همکاری همسایگانمان با متجاوزین در اثر فشار امریکا بیشتر شده.
6- گزارشهایی مبنی بر تمرینهای نطامی در مرزهای ایران – ترکیه و ترکیه – سوریه از جانب نیروهای اسراییلی وجود دارد. حتی مزاحمتهای رادیئیی در هواپیماهای نظامی ایران ظاهرا ایجاد می شود و علت سقوط هواپیمای سپاه پاسداران در حوالی ارومیه ناشی از همین مطلب بوده.
7- کندالیزا رایس وزیر امور خارجه امریکا جدیدا به طور "گسترده و کوتاه مدت" به کشورهای همسایه ایران سر می زند.
8- طرح هایی برای حمله به ایران و حتی مشخصات و مدت زمان حمله و مناطق مورد تهاجم و سلاحهای مورد استفاده به طور پراکنده منتشر می شود.

9- ممکن است به طور مشترک در زمان حمله امریکا به ایران، اسراییل هم به سوریه حمله کند.
10- اخیرا مسیرهای رفت و برگشت هواپیما های اسراییلی چند بار تمرین شده است (تجاوزات اخیر به حریم هوایی سوریه).
11- و در انتها وضعیت پرونده اتمی ایران که غرب آنرا به دستاویزی برای خود تبدیل کرده. البته ظاهرا مقامات ارشد سازمان انرژی اتمی با متوجه شدن قصد امریکا برای سوء استفاده از مسئله اتمی به شکلی رفتار می کنند که بهانه قابل قبول برای امریکا جهت حمله به ایران ایجاد نشود.
و دلایل دیگر...
البته ممکنه همه این مسائل جنگ روانی باشه...
ولی دلایلی هم هست که احتمال حمله امریکا به ایران را کاهش می دهد:
1- عدم توفیق کامل آمریکا در عراق و مخدوش شدن اعتماد مردم به دولت مردان امریکا.
2- یکسره نشدن وضعیت کشور عراق و هزینه های بالای آن.
3- نقطه ضعف امریکا به لحاظ دادن تلفات نیروی انسانی.
4- مخالفت روسیه و چین با امریکا.
5- همراه نبودن افکار عمومی جهان.
6- فرصت احتمالا ناکافی برای اتمام حمله به ایران برای حزب بوش. محتملا جهوریخواهان در انتخابات آتی شکست می خورند و انتقال مسئولیت درگیری در عراق به دمکراتها، به اندازه کافی "شکست" هست که جمهوریخواهان جنگ در ایران را هم برای دمکراتها به ارث نگذارند.
7- احتمال نوسانات قیمت نفت مخصوصا با فرا رسیدن فصل سرما.
8- شورش نیروهای شیعه در عراق و تنها ماندن امریکا در صحنه.( بنابراین باید افکار جهانیان ابتدا همراه شود).
و دلایل دیگر...
با این اوصاف منطقی نیست که غفلت بکنیم، همه می دونیم که در جهان دشمنانی داریم، و معلوم هم نیست که کی روابط ما با این دشمنان به دوستی برسه. من فکر میکنم که به لحاظ نظامی ما باید همیشه آماده دفاع در برابر تجاوز اونهم در بالاترین سطوح را داشته باشیم.
غیر از دو دشمن بزرگ ایران (امریکا و اسراییل)، کشورهای منطقه به لحاظ آمادگی به سطوح بالایی رسیده اند، از جمله ترکیه، عربستان و حتی امارات.
اما تهدیدات اصلی، اسراییل و امریکا هستند که یکسری مسایل در مورد اونها مشخصه:
1- حمله اسراییل هوایی خواهد بود.
2- حمله امریکا ابتدا هوایی و دریایی و بعد در صورت نیاز زمینی صورت خواهد گرفت.
3- هواپیماهای فعلی ایران توانایی مقابله موثر با اسراییل یا امریکا را ندارند.
4- نیروی دریایی ایران توانایی برخورد با نیروی دریایی ایالات متحده را به صورت کلاسیک نخواهند داشت.
5- در مورد نیروی زمینی شانس مقابله با امریکا را با توجه به نقاط ضعف ارتش امریکا (که قبلا ذکر شد) خواهیم داشت، البته نه به صورت جنگ کلاسیک.
6- بنابراین احتمال اینکه حمله به ایران معطوف به بمبارانهای سنگین تاسیسات نظامی، صنعتی، حیاتی و زیر بنایی ایران گردد و بس، بسیار بالاست.
کارهایی که ما میتوانیم انجام دهیم:
1- با سیاست زیرکانه جو موجود را فرو بنشانیم و یا حداقل زمان بخریم.
2- به علت تحریم ها امکان خرید و تجهیز قوای دفاعی مخصوصا در بخش نیروی هوایی و دریایی کم است.
بهترین وسیله دفاعی ممکن روی آوردن به تکنولوژی موشکی آنهم به صورت بومی (با کمک روسیه و چین و کره شمالی) است.
3- با خرید زمان امکان رسیدن به حدی از توان موشکی که بتواند خسارات تقریبا سنگینی بر نیروی هوایی امریکا و اسراییل وارد کند محتمل خواهد بود.
4- هرچه شرایط امریکا در عراق و افغانستان بغرنج تر گردد این زمان بیشتر در اختیارمان خواهد بود.
و در صورت حمله امریکا...
5- عبور نیروهای زمینی ایران از مرز عراق و وارد کردن تلفات سنگین به نیروهای امریکایی با کمک مخالفان شیعه عراق.
6- ایجاد تهدید نابودی تمامی تاسیسات نفتی خلیج فارس و ایجاد بحران نفتی به مسئولیت امریکا.
امروز مشخصا بیشترین نیرویی که در ارتش ایران نیاز به پیشرفت دارد نیروی هواییست. با مراجعه ای که به سایت ویکی پدیا داشتم متوجه شدم که یکی از ناقص ترین بخشهای اطلاعات فارسی در ویکی پدیا مربوط به جنگ افزارهای نبرد آسمان است. به عنوان قدمی در راه بزرگی و اقتدار ایران عزیز اطلاعاتی را درباره هواپیماهای امروزی به فارسی ترجمه خواهم کرد و ابتدا در این وبلاگ و بعد در ویکی پدیا به تدریج قرار میدهم.
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 1:37  توسط آیدین احمدی آذر
|
دهم شهریور ماه سالگشت آغاز جنگ جهانی دوم است (1939). جنگی که بسیاری از عوارض آن هنوز هم در زندگی تمام مردم دنیا و البته مردم ایران نیز دیده می شود.البته بعضی تاریخ نویسان تاریخ شروع جنگ را زمان حمله نظامی ژاپن به چین (1937) و حتی حمله نظامی ژاپن به منچوری (1931) می دانند.
به هرحال از آنجایی که با حمله آلمان به لهستان جنگ به صورت رسمی در قلب دنیای صنعتی آنروز (اروپا) آغاز گشت و نگاه های سراسر دنیا را به جد متوجه خود ساخت، این واقعه بیشتر از سایر اتفاقات در متون تاریخی به عنوان تاریخ شروع جنگ ذکر شده است.
شاید تعجب کنید که آیا واقعا آثار جنگ دوم جهانی هنوز بر زندگی ما باقیست. در ادامه متن با ارائه اطلاعات بیشتر ، به این مسئله تا حدی می توانیم پاسخ داد.
نکته اول اینکه به اعتقاد من جنگ دوم یکی از تحریفهای تاریخ بشریست! علت آن را هم خواهم گفت.
اما ببینیم چرا جنگ شروع شد؟
آیا دلیلش (آنطور که تبلیغ می کنند) حزب نازی یا شخص هیتلر بود؟
ریشه را باید شکست نیروهای مسیحی در جنگهای صلیبی دانست! این واقعه منجر به یکنوع بیداری در بین اروپاییان و در هم شکستن تابو ها و تظعیف قدرتهای حاکم در اروپای قرون وسطی گردید. اولین حاصل این دگردیسی شکل گرفتن نظریه های کاپیتالیستی در غرب بود که خود در اولین قدم قدرت کلیسا ها را که با نظام فئودالیته دست در یک کاسه داشتند، در هم شکست. با ازبین رفتن قدرت مطلقه کلیسا فضا برای بیان نظریات جدید چه در وادی علوم تجربی و جه در سایر علوم به تدریج وطی سالیان طولانی باز وزبازتر شد، و با قویتر شدن این حرکت نظام فئودالیته در سطوح پایین و متوسط به تدریج کنار زده شد (و به شکل اعلای آن این روند تضعیف تفکر فئودالیته منجر به نابودی حکومتهای پادشاهی و یا سمبلیک کردن مقام شاه و ملکه و دربار گشت).
در جای خالی نظام کهنه، سرمایه داری و تفکر موجد آن با سرعت در حال شکل گیری بود و این تفکر تازه نیازهای تازه ای را هم در جامعه معتقد به آن پرورانید. این نیاز در کنار فضای آزاد تر ناشی از ضعف کلیسای شکست خورده منجر به تولید علم در جهت دانستن و صنعتی شدن و قوی شدن و در نهایت جبران شکست صلیبی شد. و بالطبع بعد مدتی احساس نیاز شدید به منابع مالی و مواد خام و نیروی کار به وجود آمد، نتیجتا کشور های تازه سر برآورده و اهل تجارت کم کم به هیولاهایی استعمارگر تبدیل شدند.
اروپا در طی 400 تا 500 سال قبل از جنگ دوم در گیر یک رقابت فزاینده در جهت به دست آوردن سهمی هرچه بیشتر از این منابع در اقصی نقاط دنیا بود. ماجراجویان و کاوشگران در پی فرصتهای تازه، با دستور و حمایت دوئل خود به اطراف اکناف ناشناخته دنیا (قاره امریکا، استرالیا و مناطق ناشناخته اروپا) قدم گذاردند و در این راستا بسیاری از اکتشافات که سرآمد آن کشف آمریکا بود به وقوع پیوست.
و اینچنین بود که کشورهای استعمارگر به وجود آمدند و در طی صدها سال انبوهی از ثروتهای مادی و انسانی و تاریخی سایر نقاط دنیا را در خود انباشته کردند و از آن جهت هر چه شتابان تر کردن چرخ صنعت و علم و افزایش قدرت سود بردند (ناگفته نماند که بسیاری از انسانهای شریف و دانشمند در این میان هم به راستی زحمت کشیدند).
از 200 الی 250 سال قبل از جنگ دوم این رقابت به مرحله ای رسید که تقابل منافع قدرتها منجر به نبردهایی گاه سهمگین می شد. این اتفاقی تازه نبود، جه در دنیای قدیم هم نبردها برای تصرف سرزمینهای بزرگتر و بالطبع دشتها و کشتزارها و منابع و نفوس بیشتر (قدرت بیشتر) صورت می گرفت اما اینبار وضع تفاوتهای اساسی داشت و بشر صنعتی ساکن اروپا انبار بزرگی از مواد خام در پشت سر خود داشت (برای مثال کشوری مثل انگلستان از منابع و نیروی کل آمریکای شمالی، بخش بزرگی از ثروتمند ترین کشورهای افریقایی از جمله مصر، بخش اعظمی از قاره اقیانوسیه و استرالیا، تقریبا تمامی جزایر ریز و درشت اقیانوسهای آرام و اطلس ازجمله ایسلند و تقاط بسیار غنی آسیا که سرآمد آن شبه قاره هند، توجه کنید هند آنروز، برخوردار بود).
به این ترتیب توان ریکاوری و جنگ دوباره بسیار افزایش یافته بود و جهان در طی آن سالها بزرگترین نبردها را بر خود دید.
اما این تمام مساله نبود، از اواسط قرن نوزدهم (دوره ناپلئون بناپارت) با دستیابی تمام و کمال غرب به ذخایر نفت و ذغالسنگ کارخانجات متعدد و مخصوصا ذوب آهن شکل گرفت. این منجر به شکل گیری انواع لکوموتیوها، ناوها، ماشینها و سلاح های سنگین فلزی گردید. توانایی ذوب فلزات در این مقیاس با پیشرفت علوم برق و الکتریسته و توانایی پرواز شکل جدیدی از نبرد را برای اولین بار در جنگهای اواخر قرن نوزدهم به بعد ایجاد کرد که بشر تازه کار با عواقب آن آشنایی نداشت.
اولین جنگ تمام عیار با این امکانات جنگ جهانی اول بود، جنگی که انفجار طبیعی تمامی آن سالهای استعمارگری و رقابت بود. جنگ جهانی اول (با نام های نخستین جنگ جهانی، جنگ بزرگ و جنگ برای پایان همه جنگ ها نیز شناخته میشود) یک نبرد جهانی بود که از ماه اوت ۱۹۱۴ تا نوامبر ۱۹۱۸ رخ داد. بدون هیچ زمینه کشمکشی، سربازان بسیاری برای جنگ تجهیز شدند و مناطق بسیاری درگیر جنگ شدند. پیش از این، هیچ وقت تلفات جنگی به این اندازه زیاد نبود. سلاحهای شیمیایی برای نخستین بار در این جنگ استفاده شدند، برای نخستین بار، به طور انبوه مناطق غیرنظامی از آسمان بمباران شدند و نیز برای نخستین بار در این سده کشتار غیرنظامیان در سطحی گسترده در طول جنگ رخ داد. این جنگ بخاطر شیوه جنگی سنگری نیز معروف است.
جنگ جهانی اول از مهم ترین اتفاقات تاریخ بشر است و به طور مستقیم و غیر مستقیم نقش بزرگی در تعیین تاریخ قرن بیستم داشته است. این جنگ پایانی بر نظامهای سلطنت مطلقه در اروپا را به همراه آورد و باعث انقراض چهار امپراتوری اتریش- مجارستان, آلمان و عثمانی و روسیه تزاری و سلسله های هوهنزولرن, هابسبورگ, عثمانی و رمانوف شد. همه این امپراتوری ها از زمان جنگ های صلیبی بر سر قدرت بودند.
اما بعد از پایان (همانطور که برخی نظریه پردازان همان دوره هم تذکر می دادند) جهان هنوز آبستن جنگی دیگر بود.
و نتیجه تمام این دورانها و اتفاقات چیزی نبود جز،
جنگ دوم جهانی.
ملت آلمان از هوشمندترین و منظم ترین ملتهای اروپا بودند، که در سهم خواهی از جهان آنروز عقب افتاده و می خواستند به نوعی آب رفته به جوی باز گردد. وحدت آلمان در فاصله سالهای ۱۸۴۸ تا ۱۸۷۱ صورت گرفت و نتیجه جنگهایی بود که ویلهلم اول پادشاه پروس به تحریک بیسمارک با اتریش و فرانسه به راه انداخت. ویلهلم اول، پس از رسیدن به پادشاهی، بیسمارک را به نخست وزیری برگزید. مسئله دیگر صادرات روزافزون آلمانیها بود زیرا در سال ۱۸۹۵ در انگلیس رساله ای تحت عنوان ساخت آلمان منتشر شد که خطر صادرات روزافزون آلمان را برای انگلیس تشریح می کرد. مسئله دیگر که ایجاد خطر برای انگلیس می نمود پیشرفت نیروی دریایی آلمان بود. ویلهلم دوم از سال ۱۹۰۰ به تقویت نیروی دریایی آلمان پرداخت و علناً اظهار نمود که آلمان نمی تواند به نیروی زمینی قناعت کند و باید در نیروی دریایی بر همه کشورها برتری داشته باشد. انجمنی به نام اتحاد دریایی آلمان تشکیل داد و به کمک آن هزینه لازم را برای ساختن کشتیهای جنگی تأمین نمود. همچنین پیشرفتهای تجاری و صنعتی آلمان نیز باعث شکست بازار تجارت و صنعت شده بود.
آلمان متحد از نظر قوای مادی و معنوی بی نظیر؛ مجدانه به تعلیم و تربیت فرزندان خود پرداخت، در توسعه فرهنگ و ترویج علوم بر همه کشورها پیشی گرفت و سعی داشت در صنعت و تجارت و بهداشت از علوم و اکتشافات جدید بهره بگیرد. از این رو، در مدت کوتاهی بزرگ ترین دولت صنعتی و تجاری اروپا گردید، مخترعان را تشویق نمود، صنایع شیمیایی را رونق داد، در وضع قوانین اجتماعی هم از بقیه دولتها پیشی گرفت و برای طبقه کارگر اهمیت قائل شد. در حالی که در بقیه کشورها حقی برای کارگران قائل نبودند. ملت آلمان پس از غلبه بر اتریش و فرانسه دچار غرور ملی شد و سیاستمداران آلمانی از روشهای مختلف این غرور ملی را تقویت نمودند. حتی هر معلمی ناگزیر بود که در سر کلاس درس برتری نژادی ملت آلمان بر سایر ملل عالم را بیان کند و در شاگردان خود روح جنگجوئی بدمد. گذشته از مجالس درس، در معابر، روزنامه ها و کتب و نمایشگاهها این برتری نژادی به نوعی القا می شد؛ حتی نیچه یکی از معروف ترین فیلسوفان آلمان هم چنین عقیده ای داشت و در یکی از آثار خود چنین گفته است که: «اگر آدمی جنگ را فراموش کند از او امید می باید برید» و به همین دلیل کم کم طرز فکر مردم آلمان یکسره تغییر یافت و بر آنها مسلم شد که نژاد آلمانی ممتاز است و باید به سراسر زمین مسلط باشد و این تسلط هم جز از راه جنگ امکان پذیر نیست. ترویج این افکار در آلمان سایر دولتهای اروپایی را نگران ساخت و باعث شد تا بر ضد نژاد ژرمنی با هم متحد شوند.

دولت آلمان تا اواخر قرن ۱۹ در افریقا مستعمرهای نداشت ولی پس از وحدت چون جمعیت آن افزایش یافت و صنعت و تجارت رونق گرفت به دنبال تحصیل مستعمرات برآمد تا هم قسمتی از مردم آلمان را به آنجا کوچ دهد و هم مواد خامی که برای کارخانه های داخلی لازم داشت فراهم کند و همچنین بازاری برای فروش کالاهای خود بیابد. سرانجام بیسمارک قسمت بزرگی از اراضی افریقا را به دست آورد که شامل توگو و کامرون در ساحل غربی افریقا و یک ناحیه در جنوب غربی و ناحیه دیگر در مشرق بود. آلمان پس از پیروزی بر فرانسه از نظر نیروهای نظامی بر سایر کشورهای اروپا برتری یافته بود؛ ولی باز هم به این کار ادامه داد و تا سال ۱۹۱۴ روز به روز بر قوای جنگی خود افزود. از سال ۱۹۱۱ آلمان در افزایش نیروهای جنگی کوشید و میزان گسترش قوای مزبور در سالهای ۱۹۱۱ و ۱۹۱۲ و ۱۹۱۳ با پیشرفت چهل ساله آن از ۱۸۷۱ تا ۱۹۱۱ برابر بود. در طی این مدت کوتاه شبکه های گسترده راه آهن و راههای شوسه، تأسیسات عظیم صنعتی، نهادهای قدرتمند اقتصادی و به خصوص تشکیلات گسترده نظامی آلمان موجب وحشت قدرتهای اروپایی گردید. در سال ۱۹۱۴ آلمان از نظر صنعتی و اقتصادی به پیشرفتهای عظیمی دست یافت. به لحاظ نظامی نیز دارای قدرتمندترین ارتش و نیروی دریایی شد. روحیه نظامیگری در مزرعه، کارخانه و پادگان و همه جا حاکم بود و همه چیز در خدمت ارتش قرار داشت. نیروهای نظامی آلمان بیش از یک میلیون نفر بودند و این افزایش نیروهای صنعتی و نظامی موجب اشباع جامعه آلمان گردید و آلمان مجبور بود سرمایه و کالاهای اضافی را به دیگر مناطق جهان بفرستد؛ بنابر این به دنبال مناطق نفوذ اقتصادی و منابع مواد اولیه بود و این هم یکی از دلایل جنگ جهانی اول بود.
وقتیکه در ماه اوت ۱۹۱۴ جنگ اعلام شد، میلیونها تن از مردم شادمان در خیابانهای شهرهای مهم اروپا شروع به رقص و پایکوبی نمودند. مردم تصمیم حاکمان خود برای رفتن به جنگ مورد حمایت قرار دادند. مردان جوان داوطلب برای جنگیدن، هجوم می آورند. با این وجود، صحنه های دهشت انگیز جنگ جهانی اول، نگرش مردم به جنگ را تغییر داد. یک نسل کامل از مردان جوان به خاک و خون کشیده شدند.
اما آلمان در انتها، قدرت جنگ در چند جبهه را نداشت و شکست خورد. سران کشورهای پیروز در آنروزگار با عدم درک صحیح خود از خواسته های منکوب شده ملت آلمان، از در انتقام جویی بر امدند و ضمن تجزیه بخشهایی از آن کشور غرامتهای سنگینی را هم بر دوش تک تک ایالتهای آلمانی نهادند.
اکثر تاریخ نویسان معتقدند که عدم موفقیت مذاکرات پس از جنگ و «معاهده ورسای» و تحمیل غرامت های بسیار به آلمان و دیگر دول شکست خورده باعث رشد فاشیسم در ایتالیا و نازیسم در آلمان و زمینهٔ آغاز جنگ جهانی دوم شد.
این جنگ همچنین کاتالیزوری برای انقلاب روسیه بود که بعدها جهان را تحت تأثیر قرار داد و از چین تا کوبا انقلاب های کمونیستی را دامن زد و از طرفی زمینهٔ تبدیل روسیه به یک ابرقدرت جهانی و آغاز جنگ سرد با آمریکا را دربر داشت.
سرمایه داری اروپا از بازارهای پس از جنگ فربه شده بود. تنها چند ماه پس از جنگ جهانی اول بود که شوراهای انقلابی کارگری به ویژه در آلمان پدید آمده و شدیداً طبقه حاکم را نگران کرده بودند. به همین خاطر طبقه حاکم آلمان به تسلیح میلشیای ارتجاعی همت گمارد تا «خطر» انقلاب را برطرف کرده و بتواند روسیه را از حمایت کارگران اروپا محروم نماید. شوراهای انقلابی کارگری درهم کوبیده شدند و بحران اقتصادی بر جای ماند تا این که در سال ۱۹۲۹ میزان بیکاری به درجه بی سابقه ای رسید.
در طی 25 سال بعد از جنگ اول جوانان شکست خورده آلمانی، با درس گرفتن از اشتباهات گذشته و سخت کوشی فرا تصور تبدیل به میانسالانی پرتجربه و کارکشته، و کودکان جنگ اول که مرارتهای پدرانشان را دیدند مبدل به افسران و سربازان و نیرویی جوان و بسیار جسور گشتند.
یکی از این میانسالان آدولف هیتلر بود که سالها قبل از به قدرت رسیدن (1925) با درک وضعیت پیش آمده و خواسته های ملت آلمان کتابی تحت نام "نبرد من" نوشت(این کتاب به فارسی موجود است).
در آلمان چهار میلیون نفر بیکار بودند و از آن جایی که این کشور مستعمره نداشت، نمی توانست محصولاتش را به فروش برساند.
هیتلر در کتاب نبرد من (Mein Kampf) اعلام کرد که باید در فکر "فضایی برای حفظ موجودیت نژادژرمن" بود و باید برای این مهم "به شرق نگریست". او سپس برای به دست آوردن بازارهای جدید برای محصولات آلمانی مسئله نابودی "یهودیت – بلشویسم" را مطرح نمود.
کتاب، فروشی فوق العاده کرد، و هیتلر چهره ای محبوب گشت. نهایتا بزرگان اقتصاد آلمان (امثال مرسدس، بوش، آ ا گ، کروپ، زیمنس و ...) با حمایت مالی همه جانبه خود او را تحت نام پیشوا به قدرت رساندند تا ملت ژرمن را به سمت پیروزی نهایی رهنمون گردد!
هیتلر و افکارش همان گمگشته ای بود که ملت آلمان می طلبید.
و اما به اولین تحریف بر می خوریم.
به اذهان اینطور تزریق شد که هیتلر تصمیم بر تسخیر اروپا و نابودی غرب را داشت.
در صورتیکه هدف هیتلر نه تسخیر، بلکه فرماندهی بر جهان غرب بود (دقیقا مقامی که در آن روزگار بر عهده انگلستان و امروز بر عهده آمریکاست).
البته اینکار قرار نبود با حمله به اروپا انجام گردد، بلکه هیتلر در نظر داشت با حمله و شکست دادن رقیب پر ابهت و جدی غرب در آنروز (اتحاد جماهیر شوروی) این منصب را بدست آورد.
ورث در کتابی که سال ۱۹۶۴ به نام (روسیه در جنگ، از استالینگراد تا برلین)، منتشر نمود، چنین نوشت: "مبارزه با بلشویسم جهانی هدف اصلی سیاست آلمان بود."
هیتلر سال ۱۹۳۹ به تاریخدانی به نام کارل بورکهاردت گفت:"هر چه من در نظر دارم برضد روسیه است. اگر غرب آن قدر احمق است تا این موضوع را بفهمد، من مجبورم با روس ها سازش کنم تا غرب را به صورت نظامی شکست دهم و سپس تجدید قوا کرده و اتحاد شوروی را نابود نمایم."
عملاً غرب در سال ۱۹۴۰ از پای درآمد و هیتلر یک سال بعد علیه شوروی وارد عمل شد.

در این میان استالین که رهبری اتحاد جماهیر شوروی را بر عهده داشت علی رغم گمانه زنی ها و احتمال حمله آلمان در آینده با اعتماد به ارتش خود و بازی خوانی صحیح پیشنهاد صلح آلمان را پذیرفت و اجازه داد نیروهای بزرگترین دشمنش یعنی غرب مشغول جنگ با یکدیگر و فرسایش هم شوند و منتظر زانو زدن غرب نشست.
این حرکت به معنای واقعی یک ریسک محسوب می گشت و استالین با نفوذ خود نیروهای داخلی را مجاب به پذیرفتن این ریسک کرد، چه مطمئن بود بعد از پیروزی شوروی که تا آنروز یک نیروی هرچند قوی اما امتحان نداده محسوب می شد، تبدیل به ابر قدرت جهان خواهد شد و آرمان سوسیالیسم جهانگیر خواهد شد.
در قطعنامه ای که روز ۱۹ دسامبر ۱۹۲۷ در پانزدهمین کنگره حزب کمونیست شوروی تصویب شد، آمده است: "باید احتمال حمله نظامی به شوروی را در نظر گرفت".
این تنها یک مصوبه بی سرانجام برای کتاب های تاریخ نبود و دولت شوروی برای آن یک برنامه ریزی دقیق کرد به طوری که ۱۵۲۳ کارخانه که سال ۱۹۴۱ با تهدید آلمان هیتلری رو به رو بودند به شرق کوه های اورال منتقل گشتند. استالین در سال ۱۹۳۷ تصمیم گرفت تا صفوف حزب را پاکسازی و تصفیه کنند.

گوبلز در سال ۱۹۴۳ گفت: "ما گمان می کردیم که استالین با این کار ارتش سرخ را نابود می کند، اما عکس این قضیه اتفاق افتاد. بلشویسم قادر شده است تا تمام نیرویش را علیه دشمن خود به کار گیرد".
در ژوئن ۱۹۴۱ بود که حزب کمونیست شوروی ۹۵ هزار تن را بسیج کرد، در ۱۹۴۳ این حزب ۲ میلیون و ۷۰۰ هزار تن عضو داشت و تقریباً همین تعداد در سازمان جوانان بودند که در جبهه ها فعالیت داشتند. حزب کمونیست در مناطق اشغالی هم نیروهای پارتیزان را سازماندهی کرد. تعداد پارتیزانها یک میلیون نفر بود که در ۱۰۰۰ واحد مخفی متشکل شده بودند.
یک آمریکایی به نام اورل هاریمان در کتابی که سال ۱۹۷۵ به نام فرستاده ویژه منتشر نمود، نوشت:
"استالین از روزولت اطلاعات بیش تری داشت، از چرچیل واقع گراتر بود و از جنبه های مختلفی بهترین فرمانده جنگی بود".
آلمان در ۱ سپتامبر، ۱۹۳۹ به لهستان حمله کرد، این تاریخ متداول آغاز جنگ جهانی دوم در غرب می باشد. در پی این با اعلام جنگ کشورهای انگلیس، فرانسه و بلژیک به آلمان جنگ جهانی دوم آغاز گشت.
ارتش فرانسه در سال ۱۹۴۰ فقط ۲۸ روز در برابر ارتش هیتلری دوام آورد و نابود گردید. پس از این شکست بود که روزنامه آمریکایی نیویورک پست در شماره ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱ نوشت: "باید معجزه ای به بزرگی نازل شدن انجیل روی دهد تا ارتش سرخ بتواند در مدت کوتاهی از یک شکست کامل رهایی یابد".
اما در ژوئیه، ارتش آلمان در مقابله با ارتش سرخ ۲۰۰ هزار کشته داد و این تعداد ۴ برابر کل کشته شدگان این ارتش در حملاتش در غرب بین سال های ۱۹۳۹ و ۱۹۴۰ بود.
در سال ۱۹۴۲ نبرد استالینگراد ۳۳۰ هزار سرباز آلمانی را نابود کرد.
در سال ۱۹۴۳ ارتش هیتلری ۵۰۰ هزارنفر را در نبرد کورسک (بزرگترین جنگ نیروهای زرهی در تاریخ) معروف به نبرد تانک ها از دست داد.
نخبگان اس اس در این زمان به کلی نابود شدند. ارتش سرخ موفق گردید که ۶۰۷ لشکر از ۷۸۳ لشکر هیتلری را در تمام جبهه های جنگ نابود نماید.

کشور پهناور شوروی ترسی از عقب نشینی نداشت و استالین از این فاکتور به بهترین نحو استفاده کرد. نیروهای ارتش سرخ ضمن مقاومت عقب نشینی کرده و از بذل جان و خاک (البته به صورت موقت) ابایی نداشتند و در طی این عقب نشینی شرایط فرسایشی را برای نیروهای ورماخت فراهم ساختند.
هر کیلومتر پیشروی ارتش آلمان همراه با تلفات انسانی، خستگی روحی، از دست دادن زمان و سرآمدن یخبندان کشنده سیبری و در تله گیر کردن آنها بود، نبرد سنگینتر و پیشروی به هر قیمت به راحتی با محو شدن نیروهای روسی در عقبه ایکه به نظر بی انتها میرسید خنثی می شد.
جنگ شوروی و آلمان در چهار سالی که از پی آمد زندگی 27 میلیون از مردم شوروی را بلعید، یعنی روزی 18 هزار نفر! پنجاه درصد این کشته شدگان خارج از شرایط «عادی» جنگ جان خود را از دست دادند. به جز اینان، ۳ میلیون روس در اردوگاه های آلمان و به ویژه در اتاق های گاز از پای درآورده شدند. در بلاروس یک میلیون و ۸۰۰ هزار نفر در پی اشغالگری ارتش هیتلری کشته شدند و در لنینگراد هم یک میلیون نفر قربانی ۹۰۰ روز محاصره گشتند.
همه اینها در حالیست که در حدود 2 میلیون آلمانی در جبهه روسیه می جنگیدند.
و این دومین تحریف بزرگ جنگ دوم است.
دستگاه تبلیغاتی غرب وانمود می کند که انگلستان و آمریکا پیروزان این نبرد بودند اما حقیقت اینست که آلمان در مقابل شوروی، دولتی که خاک و سربازانش تمام ناشدنی می نمود شکست خورد.
در واقع به لحاظ سیاسی به هیتلر خیانت شد. در شریطی که چه قبل از جنگ و چه بعد از جنگ غرب و شرق دشمن یکدیگر باقی ماندند، اما در برهه جنگ دوم، غرب شکست خورده با شوروی هم پیمان شدند تا سرنوشت جنگ با سود بردن از منابع بی انتهای روسیه عوض گردد.
در خاطرات تازه نشر یافته تاج الملوک همسر رضا خان که به نوعی محرم راز او بوده، به یادداشتی از رضا خان پهلوی برمی خوریم:
" امروزدوازدهم مهرماه 1320 است. صبح سفیرکبیرانگلیس مطابق تقاضای قبلی نزد ما آمد وقدری درمورد جبهات جنگ قفقاز صحبت کرد.
گفتم تا آنجا که ما اطلاع داریم هنوزجنگ به نواحی قفقازنرسیده است. بولارد مجددا" تاکید کرد که چرا رسیده است!
بولارد گفت شخص چرچیل به خوبی تشخیص داده است که با شکست و نابودی ارتش شوروی به وسیله مهاجمین آلمانی، دیگر دول متفق هرگز امید پیروزی نخواهند داشت، وچه بسا که ارتش هیتلربا یک ضربت کار انگلستان ومتفقین او را یکسره نمایند.
ازاین حرف های بولارد خوشم نیامد ومسیرصحبت را عوض کردم، اما بولارد مجددا به سرحرف های اولیه خویش برگشت و گفت: حالیه مهم ترین فکردولت انگلستان کمک رساندن به شوروی است وما برای رساندن کمک های عاجل به شوروی سه راه درپیش داریم.
اول راه « ولادی وستک» است. که این راه زیاد به درد نمی خورد چون هم مسیرآن دور است وهم نزدیک ژاپن متحد اصلی آلمان قرار دارد.
راه دوم راه « آرخانگلسک» است که آن هم شش ماه ازسال یخ بسته است و نمی شود روی آن حساب کرد!
سوم راه « ایران» است که بهترین وبرجسته ترین راه به حساب می رود. چون متفقین می توانند کمک های خود را اعم ازقوای نظامی و البسه وغذا و سایر مایحتاج و ملزومات در بنادرخلیج فارس پیاده کرده و از آنجا با راه آهن به بنادر دریای مازندران برسانند و از دریای مازندران با کشتی به دهانه ولگا و بندر آستراخان و بادکوبه ببرند.
ازاین حرف ها مقصود اصلی بولارد معلوم می شود و آن این است که آنها می خواهند بی طرفی ما را نقص وما را به حالت جنگ با آلمان بکشانند.
موضوع بیطرفی ایران را به بولارد متذکرشدم. اظهارداشت که حالیه وضعیت جبهات جنگ به حالتی رسیده که بیطرفی معنا ندارد وایران یا باید به آلمان اعلان جنگ بدهد و یا به متفقین!"
ذیل سیزدهم مهرماه 1320 می نویسد:
" امروز دریفوس سفیر کبیر دولت آمریکا شرفیاب شد ومطالبی اظهار داشت. منظور از ملاقات این بود که دنبال حرف های همکار انگلیسی خود را بگیرد و ما را وادار به اعلام جنگ به آلمان کند.
بعد ازظهرسفیر کبیرآلمان را خواستم. همراه با مترجم ووزیر خارجه آمد. موضوع فشار سفیران انگلیس وآمریکا را گفتم و اوضاع جبهات جنگ را جویا شدم.
سفیرآلمان آخرین خبرهای مربوط به جنگ رابه اطلاع ما رساند و مسیر پیشروی قوای آلمان را درروی نقشه نشان داد وعلامت گذاری کرد. فهمیدم وضع به نفع آلمان پیش می رود.
به وزیرخارجه دستوردادم تا مدتی به سفرای آمریکا وانگلیس وقت شرفیابی ندهد، مگرخودم احضار کنم!"
ذیل وقایع 28 مهرماه 1320 می نویسد:
"امروزازسفارت آلمان شرفیاب شدند. آقای مایر هم بود که خیلی به او علاقه دارم. مرد نظامی استخوانداری است!
حرفهایی که زدند خوشایند نبود وفوق العاده نگرانم کرد. ازبرلن چند تلگراف رمز داشتند. خلاصه کلامشان این بود که با دست خودمان راه آهن وپل ها و تونل ها و مستحدثاتی را که با تحمل بدبختی زیاد ساخته بودیم منفجر و غیر قابل استفاده کنیم تا به دست نیروهای متفقین نیفتد.
گفتم کدام آدم عاقل یک چنین کاری می کند.
مایر گفت این یک دستورالعمل جنگی برای نیل به پیروزی است.
آلمان ها می گفتند وجود این تاسیسات باعث می شود متفقین خاک ایران را اشغال کنند.
خیلی وحشت داشتند. من هم از وحشت آنها دچار شک شدم.
به هرحال گفتم خطری ایران را تهدید نمی کند. ما بیطرف هستیم و متفقین نمی توانند برخلاف منشور ملل ما را مورد حمله قراردهند.
« مایر» نامه هیتلر را به من داد که در آن تقاضا شده بود پل های مهم را خراب کنم وراه آهن را ازحیزانتفاع بیندازم.
اینطور که آلمان ها اطلاع می دهند قوای متفقین نقشه دارد به ایران حمل کند. گفتم اگرچنین بود ماموران سرحدی ما مطلع می شدند.
آلمان ها گفتند ماموران شما معتاد به افیون هستند ودرخواب غفلت بسرمی برند.
اگرچه خودم را ازاین حرف ناراحت نشان دادم اما از شهامت و راستگوئی اعضای سفارت آلمان خوشم آمد. این حرف درست است. بیست سال است می خواهم این مملکت را درست کنم نمی شود. یکی ازبدبختی ها همین افیون است که همراه با چای غلیظ و نباگو سه تفریح مورد علاقه وعشق ایرانی جماعت است!
به آلمانی ها گفتم سلام مرا به شخص پیشوا برسانند و اطمینان بدهند که خطری متوجه ایران نیست وسفرای شوروی، آمریکا و انگلیس در شرفیابی هایی که داشته اند هیچ مطلبی درمورد قصد حمله به ایران نگفته اند!
سفیرکبیرآلمان گفت که برلن اطلاع دقیق دارد که شوروی ها چندین هواپیما درعشق آباد آورده اند وچون درآن نواحی میدان جنگی وجود ندارد ازاین هواپیماها برای بمباران ایران استفاده خواهد شد.
حرف هائی هم درمورد آوردن کشتی جنگی به دریای مازندران و گرد آوری قوای ارتش روس در آستارا و نزدیکی های ماکو زدند.
سرجمع باید بگویم که حرف هایشان آدم را نگران می کند. فردا باید دولت را بخواهم تا دراین خصوص مجادله کنیم...".
به هر حال ایران اشغال شد و انبوه سلاح ها و کمکهای انگلیسی و امریکایی به شوروی انتقال می یافت! از طرفی امریکا با ژاپن که دشمن روسیه و متحد آلمان محسوب می شد وارد جنگ شد تا جنگ عملا جنبه جهانی پیدا کند.
در ۶ ژوئن ۱۹۴۴ نیروهای متفقین مرکب از ارتش های کشورهای انگلستان، کانادا و ایالات متحده آمریکا به اتفاق واحدهایی از ارتش فرانسه آزاد عملیات پیاده شدن در ساحل نرماندی (ساحل کانال مانش) را آغاز کردند. هدف این اردوکشی، آزاد کردن فرانسه و سپس اروپای غربی از چنگال هیتلر و سبک کردن بار جنگ از دوش ارتش روسیه شوروی بود تا روس ها بتوانند به سرعت آلمانی ها را از خاک خود برانند. در نتیجه از دو بخش شرقی و غربی اروپا هیتلر در محاصره قرار گرفت و برلین در ۸ مه ۱۹۴۵ پس از خودکشی هیتلر سقوط کرد.در پی مرگ هیتلر دریادار فون دونیتس که از سوی هیتلر پیشوای دولت نازی شده بود تسلیم بی قید و شرط را در برابر متفقین پذیرفت.
جنگ در اروپا پس از تسلیم آلمان نازی در ۸ می، ۱۹۴۵ پایان یافت، اما در آسیا و اقیانوس آرام تا بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی و بعد آن تسلیم ژاپن در ۲ سپتامبر، ۱۹۴۵ ادامه داشت.
پیروزی ارتش سرخ بر نازیسم و ارتش هیتلری تنها یک پیروزی برای مردم شوروی نبود، همنطور که استالین پیش بینی کرده بود آثار آن در کشورهای غرب اروپا هم با نفوذ احزاب کمونیست در میان مردم پدیدار شد در سال ۱۹۴۶ نزدیک به ۲۸ % به حزب کمونیست فرانسه رأی دادند. حزب کمونیست حتی در بلژیک در سال ۱۹۴۴ دوازده هزار عضو داشت و تعداد آنان یک سال بعد به ۱۰۳ هزار نفر افزایش یافت و از همین جا بود که طبقه کارگر کشورهایی مانند ایتالیا، فرانسه، بلژیک و غیره توانستند دستاوردهای اجتماعی بسیاری را مطالبه کرده و به چنگ آورند.
چند سال پس از پیروزی ارتش سرخ بر آلمان هیتلری جنبش های رهایی بخش ملی شکل گرفتند و یکی پس از دیگر بر استعمارگران پیروز شدند.
نویسنده امریکا یی ارنست همینگوی پس از پیروزی شوروی بر آلمان هیتلری در جنگ جهانی دوم نوشت:
"هر انسانی که آزادی را دوست دارد بیش از طول عمرش به ارتش سرخ و شوروی سپاسگزاری بدهکار است".
تحریف سوم جنایات جنگی
شاید امروز عموما آلمان را جنایتکار جنگ بدانیم اما واقعا بزرگ ترین جنایت جنگ دوم چه بود؟ کشتن یهودیها، مرگ مردم در لنینگراد، کشتار هزاران نفر در رم، کشتارهای دسته جمعی در پاریس؟
متفقین با کمک قدرت عظیم تبلیغاتی خود موفق شدند تا بزرگ ترین جنایات خود را "اقدامی عادی" جلوه دهند:
تنها باری که بمب اتمی در جنگ بکار برده شد، بر روی ژاپنیها بود و جای تاسف اینست که آنجا نه میدان جنگ بلکه خانه افراد معمولی بود.
۱۳ فوریه ۱۹۴۵ (۲ماه قبل از پایان جنگ) در حالی که پیروزی متفقین قطعی می نمود به فرمان چرچیل برای "پیشبرد سریع تر"، دستور محو شهر درسدن آلمان داده شد. ۲ هزار بمب افکن سهمگین متفقین طی ۴۸ ساعت شهر را به ویرانه تبدیل کردند. شدت انفجارها به حدی بود که آسفالت خیابانها نیز ذوب شد. آتش نشانی برای کمک به مردم بیگناه نبود. ۲۵۰ هزار نفر اهالی شهر طی ۲ روز جان باختند. درسدن را بی گمان می توان فاجعه جنگ دوم جهانی در اروپا دانست. نظامیان انگلیسی و آمریکایی در پاسخ به این سؤال که دلیل چنین بمباران مدهشی چه بود تنها اظهار داشتند "بررسی توان هوایی" و حذف دشمن. اما اکنون پس از ۶۰ سال این سؤال باقی است اگر ارتشهای چند میلیون نفره متفقین این شهر را دور میزدند و به برلن بدون دفاع حمله می کردند چه می شد؟ باید به این نکته تلخ اعتراف کرد که جنایتکاران جنگ دوم تنها آلمانها نبودند.
تلفات آلمان در جنگ دوم در برخی منابع ۵ میلیون نفر اعلام شد که ۳/3 میلیون نفر آن سرباز و 7/1 میلیون آن (تخمینی) مردم بیگناهی بودند که در بمباران کشته شدند. پس از پایان جنگ اعلام شد که 3/1 میلیون تن بمب! بر سر ۱۳۱ شهر آلمان فرو ریخته شده که نتیجه آن بی خانمانی ۸ میلیون آلمانی بود.
در فرصتی دیگر بازهم در مورد ابعاد این جنگ و جنگ اول خواهم نوشت.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 18:19  توسط آیدین احمدی آذر
|
بعضی از دوستان در مورد نام پست قبلی پرسیده بودندُ توضیح اینکه مرداد به معنای مرگ و نیستی است و امرداد که شکل صحیح اما غیر مرسوم است به معنای نامیرایی در فارسی به کار می رود.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 3:15  توسط آیدین احمدی آذر
|
اگر حق مردم را محترم ندارند، اگر بخواهند از این راه آنها را خفه کنند، شکی نیست که این صدا، دیر یا زود، از راه خشونت رخ خواهد نمود و ما نیز مانند ممالک دیگر، به دور باطلی از سرکوب و شورش، اصلاح و سرکوب مجدد و شورش مجدد خواهیم افتاد و تا ابد از این دور رهایی نخواهیم یافت.
توماس جفرسون
28 مرداد یادآور کودتای آمریکایی – ایرانی است که منجر به سقوط دولت مردمی و دمکراتیک دکتر مصدق شد.
اما آیا تنها اتفاقی که این کودتا در پی داشت همین بود؟
امروز که بیش از 50 سال از آن اتفاق می گذرد و برخی از اسناد سازمان سیا در این رابطه منتشر شده و بسیاری از افراد نسل آنروز هم اکنون در بین ما نیستند، زوایای آن رویداد همچنان مورد بررسی می باشد.
باید گفت تمامی اتفاقات سیاسی که بعد از وقایع مشروطه و تاسیس مجلس در کشور عزیزمان به وقوع پیوسته (استبداد صغیر و کبیر، حکومت های تمامیت خواه اشخاصی همچون محمد علی شاه قاجار، رضا شاه پهلوی، محمد رضا شاه پهلوی و رویدادهایی همچون واقعه آذربایجان، فعالیتهای حزب توده،فعالیتهای جبهه ملی، کودتای 28 مرداد، ترور شاه، فعالیتهای مجاهدین اسلام، تغییرات ایجاد شده توسط شاه و به نام انقلاب سفید، نخست وزیری امیر عباس هویدا، فعالیتهای خسرو گلسرخی، واقعه پاسگاه سیاهکل و در نهایت انقلاب اسلامی و اتفاقات بعد انقلاب که بارز ترین آنها به نام دوم خرداد خوانده می شود و بسیاری از اتفاقات ریز و درشتی که در این سالها به وقوع پیوسته) به واقع ادامه حرکت آهسته ایرانیان به سمت دستیابی به دمکراسی می باشد.
سوال این است که با توجه به سابقه بالای صد سال از ایجاد مشروطه در کشور چرا هنوز به طور کامل به اهداف خود نرسیده ایم؟
گرچه عوامل بسیاری در این عدم دستیابی سهیم هستند اما یکی از بزرگترین این عوامل سقوط دولت قانونی دکتر مصدق است.
بعد از عزل اجباری رضا شاه توسط نیروهای متفقین درابتدای دهه بیست شمسی، در ابتدا تصمیم گیری برای یافتن فرد مناسب جهت باز پس دادن حکومت ایران مباحثی را در بین اشغالگران ایجاد کرد. کاندیداهای متفاوتی مد نظر بودند، از شاهزاده های بازمانده قاجاری تا اسلاف پهلوی.
اما با توجه به سیاست رضا شاه پهلوی، که در عین حال که با گرایش خود به سمت آلمانها، شرایط مناسب برای بقای حکومت و موفقیت را، بعد از پیروزی قریب الوقوع ارتش نازی و تغییر نظام بیت الملل برای خود فراهم می کرد، ولیعهد ایران را بی طرف و تا حدی متمایل به انگلستان نشان می داد، تا در صورت پیروزی انگلستان و متحدانش در جنگ با یک استعفا، قدرت را به ولیعهد خود (که طبعا مورد وثوق انگلستان نیز می بود) بسپارد، که با این تدبیر، ولیعهد بسیار جوان رضا شاه تبدیل به بی دردسر ترین مهره برای متفقین شد و بر تخت شاهی نشست.
اما بعد از به قدرت رسیدن شاه تازه از فرنگ برگشته و بسیار جوان، به زودی مشخص شد که او را یارای مقابله با مردان کارکشته و سیاسیونی همچون مصدق نیست، و بهترین فرصت جهت رسیدن به هدف دیرین مشروطه خواهان یعنی بازگشت قدرت به دست مردم و سمبلیک شدن مقام پادشاهی بدست آمد.
دکتر مصدق که از تشکل حزبی بیزار بود، به علاوه به نوعی سیاست مردم زده،یا پوپولیستی دلبستگی داشت، سازمانی متشکل از احزاب و شخصیتها و سازمانهای گوناگون را زیر لوای جبهه ملی ایران گرد هم آورد و با همکاری آیت الله کاشانی اولین تجربه حکومتی دمکراتیک را در کام ایرانیان ریختند.
در آنروزها ایران به طفلی نوخاسته می مانست که اولین قدمهای دمکراسی را تجربه می کرد و با صنعت نفت ملی آینده روشنی را برای خود انتظار می کشید. اما سیاست قدرتهای بعضا جدید آنروز دنیا در منطقه خاورمیانه، حکم بر باقی ماندن حکومتهای دیکتاتوری می داد.
بعد از فرار شاه کم تجربه و با حمایت آمریکا و انگلیس و درباری که خود را در آستانه از دست دادن قدرت می دید، کودتا شکل گرفت و نخستین شکوفه های آمال نسلهای مردم ایران باز پژمرد.
محمد رضا شاه به مدد تجارب به دست آمده بعد از بازگشت روندی تمامیت خواه را در پیش گرفت که با گذشت سالیان بعد و با اقداماتی همچون تاسیس ساواک، انتخابات فرمایشی و حمایت کامل دربار، به ظاهر هر روز قویتر می شد و به این ترتیب پا در مسیری گذاشت که دیر یا زود به واپاشی می رسید و امکان دوباره رسیدن به دمکراسی از راه درست بسته شد و مانند دیگ بخاری در 25 سال بعد منفجر شد.
البته شاه پیر و فرسوده در آخرین روزهای حکومت خود در سال 57 شاید متوجه اشتباه خود شد و با انتخاب تیمور بختیار و سپردن قدرت به او ایران را ترک کرد، با اینکار شاید می خواست صحنه 25 سال قبل را تکرار کند و مسیر قبلا پیموده را اصلاح کند. اما دیگر خیلی دیر شده بود.
بختیار که در دولت مصدق سمت معاونت وزارت کار را برعهده داشت و خود از سران جبهه ملی به شمار می رفت، در جناح بندی های آن روزگار فردی تحصیل کرده و فرانکوفیل (به مانند هویدا) محسوب می شد و اعتقاد داشت اگر قرار است تغییری اساسی در کشور به مانند تغییر حکومت قاجار یا فراتر از آن انجام گیرد باید از راه قانونی و با تاسیس مجلس موسسان صورت پذیرد و در این راه تمام تلاش خود را کرد اما با توجه به روحیه انقلابی مردم و توجه ملت به امام خمینی (که از تعیین کردن دولت خبر می دادند) در مدت کمتر از 40 روزی که تصدی گری اوضاع را در آن شرایط خاص بر عهده داشت کاری از پیش نبرد و انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.
در نهایت امریکایی که امروز خود را سردمدار دمکراسی در جهان می داند با دخالتهای نابه جای خود در کشور ما منجر به از دست رفتن بسیاری از زحمات گردید. امروزه و در بین تحلیل گران سیاسی دولت امریکا، اقدام برای سرنگون کردن دولت مصدق را سرمنشا وقوع انقلاب اسلامی و زیان فراوان امریکا به واسطه از دست دادن رابطه حسنه با ایران، کمک به دشمن ایران (عراق صدام حسین) و سپس مواجهه با یک عراق مسلح خطرناک و مهاجم به منافع امریکا (مثلا به امنیت اسراییل) و طبعا نیاز به از بین بردن صدام حسین (با تمام هزینه های هنگفت آن برای امریکا)، گسترش تروریسم در منطقه و حتی حملات یازدهم سپتامبر می دانند.
باشد که این روز را که شاید به درازای چند ده سال است بهتر بشناسیم.
* این نوشته ناکامل است با نظرات خود آنرا تصحیح کنید.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 4:1  توسط آیدین احمدی آذر
|
وقتی عاشق می شیم، تلاش می کنیم چار دیواری آدما رو بشکنیم و بریم تو ...
اما یادمون میره چیزی که عاشقش شدیم همون چار تا دیوار بوده نه آدم توش.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 13:31  توسط آیدین احمدی آذر
|
زندگی مثل شطرنج میمونه
اگه بازی بلد نباشی، همه میخوان یادت بِدَن
اما اگه خوب بازی کنی، همه میخوان شکستت بِدَن!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 4:0  توسط آیدین احمدی آذر
|
دیروزتیم ملی بسکتبال با شایستگی قهرمان آسیا شد تا شاید خاطره حذف ناباورانه تیم ملی فوتبال از ذهن مردم پاک بشه. اما جالبتر اینکه مسئولین ظاهرا بیشتر خوشحال شدند. طوریکه در رسمی ترین بخش خبر سیما روند طبیعی اخبار قطع شد و گوینده خبر ورزشی با حضور خود در ابتدای اخبار با شعف خاصی ضمن تبریک این پیروزی غرور آفرین، پیام تبریک مقامات رسمی از جمله رئیس مجلس و ریاست جمهوری را اعلام کرد و توضیحات بیشتر به قسمت مخصوص اخبار ورزشی موکول شد.
از طرف دیگر در خیمه شب بازی به اسم برنامه نود که هفته گذشته با حضور امیر قلعه نوعی و بازیگردانی عادل فردوسی پور و هنر نمایی آقای ذوالفقار نسب پخش شد ، در یک برنامه زنده ، در حقیقت قلعه نوعی از همه جا بیخبر را به مسلخ بردند. تا جاییکه صبح روزبعد در صحبتهای کوچه بازاری مردم همه از مظلوم واقع شدن قلعه نوعی داد سخن می دادند. در حین اجرای برنامه کار به جایی رسید که هر لحظه امکان می رفت که برنامه از روند طبیعی خارج شود ، که البته با شجاعت و خویشتن داری زاید الوصف امیر قلعه نوعی ، کار بیخ پیدا نکرد ، ناگفته پیداست که در صورت وقوع چنین اتفاقی بازنده اصلی شخص مهمان (فی الواقع متهم !) یعنی امیر قلعه نوعی بود. نکته جالب ماجرا اینکه برای شرایط فورس ماژور فردی محترم و خوش بیان و با سابقه به عنوان سوپاپ اطمینان و با نام کارشناس ، به برنامه دعوت شده بود (آقای حاج رضایی) ، که البته بعد از صحبتهای مقدماتی و شروع آماج حملات غیر منطقی از درو دیوار به امیر قلعه نوعی، به قول خودمان دوزاری طرف افتاد و آقای حاج رضایی با مشاهده سبک کارشناسی علل باخت تیم ملی ، از اواسطت برنامه پای خود را کنار کشید و دیگر حرفی نزد. حتی بارها و بارها فردوسی پور برای آرام کردن جو برنامه از آقای حاج رضایی درخواست بیان نظرات داشت که با خود داری ایشان از صحبت کردن به ناچار رو به دوربین کرده و بینندگان را به دیدن یک ووله (میان برنامه) دعوت می کرد!
طبیعتا آقای فردوسی پوربه عنوان یک مجری حرفه ای و شاید هم یک هنرپیشه کار خود رابلد است اما اینکه به عنوان یک کارمند و مجری تلویزیون تا چه حد اجازه پیشروی و سوالات خاص و محرک را از مهمانان صاحب مسئولیت ، آنهم در یک برنامه زنده دارند، و اصلا این اجازه به میل چه کسی و از کجا صادر می شود جای سوال است. همه میدانیم فردوسی پور دق دلی خود را سر مربی تیم ملی خالی نکرد، ناگفته پیداست احساسات یک مجری در هنگام کار تماما نادیده انگاشته می شود.
در روزهای بعد امیر قلعه نوعی برای توضیحات به مجلس هم خوانده شد! و مسئولین تربیت بدنی که در ابتدای شکست از او حمایت می کردند ناگهان در چرخشی کامل دو روز پیش نارضایتی زاید الوصف خود را از کار ایشان اعلام کردند!
اینکه گناه امیر قلعه نوعی چیست، به نظر من با برد تیم بسکتبال و واکنشهای صورت گرفته تا حد زیادی روشن می شود. امروز ما نیاز به کسب قهرمانی داریم، مهم نیست در کدام رشته و در چه میدانی مهم کسب قهرمانی و غرور ملی است که باید با صدای بلند به گوش همگان برسد و هر خرده سنگی در مقابل این هدف باید برداشته شود. امروز می شنویم که جوانان ما شجاعند و پر افتخار. جوان ما باید سرشار از احساسات ملی گرایانه شود تا...
راستی که چه شود؟؟
آیا همه ما، فردوسی پور، ذوالفقار نسب، حاج رضایی، تیم ملی فوتبال، تیم ملی بسکتبال، امیر قلعه نوعی، و من و توی جوان یک ابزار هستیم؟
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 18:47  توسط آیدین احمدی آذر
|
دید چهارم:
م- د بچه اون فلاسکو نذار تو صندوق می خوایم راه بریم.
ب- چیکار کنم بابا؟
م- بذار وسط ماشین.
م- خانووووم... خانووووووووم!
ز- بله
م- دیر شد بابا ، کجایی؟
ز- مجید من بازم میگم بی خیال شو
م- یوخ بابا!
خانوم باز شروع نکن بذار راحت بریم برسیم. دوباره شکر نزن به اعصابم. می خوایم 1000 کیلومتر راه بریما حالا هی پیله کن.
ب- بابایی، فلاسک چپه شد!
م- ای بابا ورش دار اون صاب مرده رو..برش دار. نگا صندلی خیس شد، میتونی بشینی خانوم؟
ز- برو کنار دیگه، تو که انگار داری اسیر می بری اینم روش..
م- به علی اگه نگی چته راه نمی افتیم.
ز- ... خودت می دونی. منکه ازت چیزی نخواستم، داشتیم زندگیمونو میکردیم دیگه ، آخه ما کجا ، چیه اونجا... ارومیه کجا؟!
نمی دونم بابات ترکه ، ننه ات آذریه ؟ نافت اونجا افتاده ، زنت اونجاییه ..، مجید! مارو کجا می بری آخه؟
م- ببین خانوم ، 4 ماهه ما داریم سر این داستان بحث می کنیم، تا الانم 10 بار راضی شدی اما باز زدی زیرش ، من دهنم صاف شد آخه...
ز- مجید به خدا می ترسم ، مامانم اینا هم راضی نیستن، بابامم گفته بچه رو بردار بیا قدمتون رو چشم، مامان دیشب 4 ساعت یه بند گریه می کرد بابا من بی کس و کار نیستم که... بریم اونجا تو غربت که چی؟
م- (شیشکی!) شهر که بی کلانتر بمونه قورباغه هفت تیر کش میشه، باباتون آگه مرده به ما یه سرمایه میداد تو امامزاده حسن مغازمونو نمی فروختیم الان آلاخون بالاخون بشیم. لپ کلام اگه مرد تو منم که دارم واسه یه لقمه نون می رم ارومیه، اصلا ارومیه که سهله اگه نون من تو دارغوز آبادم باشه میرم، توام اگه مادر این بچه هستی که میای و گرنه که هیچ.
ز- (گریه)
ب- مامان جیش دارررم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 19:23  توسط آیدین احمدی آذر
|
كیهان شناسان می گویند ممكن است سن كیهان بسیار بیشتر از آنچه دانشمندان تصور می كنند، باشد. بر اساس یك فرضیه جدید، كیهان حداقل ۹۸۶ میلیارد سال بیشتر از آنچه فیزیكدانان تصور می كردند عمر دارد و احتمالاً هنوز هم قدیمی تر از این است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 21:12  توسط آیدین احمدی آذر
|
اسم صلیب سرخ را که شنیده اید . . . ؟ اما اسمی از صلیب های دیگر هم شنیده اید .؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 4:34  توسط آیدین احمدی آذر
|
۱ـ هند جائیست که جان سگ ها و گاو ها از جان انسانها مهمتر است
۲ـ هند جائیست که مردمان آن پول غذایشان را می دهند بابت بلیط سینما
۳ـ هند جائیست که همسایه های کناری شما یکی در قصر بسیار بزرگ و مجلل زندگی می کند و دیگری در یک چادر .
۴ـ هند جائیست که استاد شما در کالج با داشتن یک لیسانس و دو فوق لیسانس و ده ساعت کار فقط ۱۲۰ هزار تومان حقوق می گیرد.
۵ـ هند جائیست که در آن گوشت و برنج از نان ارزانتر است.
۶ـ هند جائیست که در آن فقط ۱۰زن زیبا توان یافت و دست بر قضا هر ۱۰ تای انها بازیگر می باشند.
۷ـ هند جائیست که سرمایه مملکت فقط در دست ۵٪ انان می باشد.
۸ـ هند جائیست که اگر در دانشگاه تازه وارد باشید نمی توانید استاد با مدرک دکتری را از آبدارچی دانشگاه تشخیص دهید.
۹ـ هند جائیست که موز ، آناناس ، انبه و نارگیل میوه فقرا می باشد
۱۰ـ هند عجیب جائیست!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 4:29  توسط آیدین احمدی آذر
|
« ای مسافر روزان پرخاطره، از خانه حذر کن!
آنجا که شهر عشق می خوانندش،
دریغا که عشق را کنار تیرک راهبند، تازیانه می زنند...
و آن هنگام که همه به استقبالت صف کشیده اند...
جز لبخند های اجباری و سرزنش هایی
که در پس و پیش تو جاری است؛
چیزی نخواهی یافت!
چمدان سوغاتی هایت را
به سپاس از کدامین ندای همدردی
اینگونه پر کرده ای ؟
ای در وطن خویش غریب،
ای ساده تر از شب پره ها،
در این بن بست کج و پیچ سرما
سرپناهی طلب مکن!
نشانی خانه دوست را بی خبران دزدیده اند؛
ز یاران چشم یاری را فرو بند...
که روزگار غریبی است نازنین! روزگار غریبی است...»

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 1:28  توسط آیدین احمدی آذر
|
نام جعلي خليج عربي در زيرنويس تابلوهاي موزه لوور به خليج فارس تصحيح شد، اما هنوز در کاتالوگ ها، نقشه ها، کتاب ها و بروشورهاي اين موزه از همان نام جعلي استفاده مي شود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 19:3  توسط آیدین احمدی آذر
|
از بابت دعوتنامه ای که هفته گذشته بدست رسیده بود، امروز به نمایشگاه پوشاک ترکیه که به مناسبت هفته پوشاک ایران و ترکیه در سالن حجاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برگذار شده بود رفتم.
با ذهنیت قبلی که داشتم یک سالن دو طبقه و نسبتا وسیع با تهویه مطبوع و غرفه های رنگارنگ و رسپشن های خوش برخورد مورد انتظارم بود که با رسیدن به سالن حجاب تقریبا خشکم زد، از نمایشگاه فقط یک سالن خالی و به هم ریخته بر جا مانده بود و قیافه های خسته کارگران و کارفرمایان حاکی از اتفاقی ناگوار بود!
بعد از پرس و جو مشخص شد ظاهرا به دلیل نداشتن مجوز (!) از اماکن کار نمایشگاه به تعطیلی کشیده. به باکسهای فلزی و سیاهرنگ مخصوص کارگو که خالی نشده دوباره از اجناس پرمی شدند نگاه می کردم و برای اتباع بی خبر ترک که به امید رونق بازرگانی و گسترش همکاریهای تجاری به این کشور مهمان آمده بودند تاسف می خوردم که یکی از غرفه داران چند شاخه گل لیلیوم تعارف کرد و به ترکی استانبولی گفت:
"شما ما رو بیرون میکنید و ما به شما گل می دهیم..."
چون من کمی ترکی استانبولی بلدم صحبت ما کش پیدا کرد، برای نمایشگاه حدود 20000 دلار خرج کردند که با این وضعیت تقریبا تماما ضرر خواهد بود. کمی سعی کردم دلداریش بدم اما در آخر خیلی صادقانه گفت:
"دیگه هیچوقت اینجا نمیام"
خب اینهم خاطره ای که خودمان از ایران برای دیگران ساختیم، آنوقت انتظار داریم مبادلات تجاریمان افزایش یابد یا وقتی مثلا به همین ترکیه میرویم به ما مثل اهالی اروپا احترام بگذارند...
به نظر شما این منطقی است؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 2:31  توسط آیدین احمدی آذر
|